مکانی شلوغ بود. با دوستی در حال عبور بودیم. ناگهان به سمتی اشاره کرد و گفت: قبر آقای بهجت آنجاست. با شوق به آن سمت رفتم. زانو زدم کنار آن قبر سفید و شروع کردم به گریه. دست می کشیدم به روی قبر و درددل می کردم، اشک هایم می چکید روی قبر. آن قدر گریه کردم تا آرام شدم. دلم که سبک شد از خواب بیدار شدم...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی