خرید بک لینک

در تمام این مدت، حرف هایت را جدی نگرفتم. حتی گاهی خنده ام می گرفت. چطور ممکن است چنین امتحان سختی از من ضعیف گرفته شود؟! باورم نمیشد تا امروز، که از بالای کمد، پوشه قرمز رنگ مدارک را برداشتی و رفتی. همین که رفتی، با صدای بسته شدن در، دلم هری ریخت پایین، ته دلم خالی شد. به جای تمرین بابا گفتن با مطهره به آشپزخانه رفتم و مثل کسانی که نگران از دست دادن چیز با ارزشی باشند و فرصت کمی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن داشته باشند، غذای مورد علاقه ات را پختم و در حالی که داشتم در قابلمه ته دیگ سیب زمینی می چیدم، که خیلی دوست داری، با خودم فکر می کردم که در حال ورود به چه ابتلا و آزمون بزرگی هستم...



برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 8:43

صفحه بندی