مادر جان سلام. سلام بر قد خمیده و پهلوی شکسته تان. من، این کوچکترین فرزندانتان، اینجا را مزین کردم به نام شما. انار برایم یادآور شما بود. من از همان اول به عشق شما نوشتم. می خواستم این سیاهه، سندی باشد که آبرویم ببخشد فردای محشر، می خواستم ... می خواستم.... اما نشد. اکنون دل شکسته ترین حالت ممکن در تمام این سالها را دارم. مصادف شدن این روزها با ایام فاطمیه چه حکمتی دارد؟ چرا این قدر بی تابم؟ چه کنم میان این همه تضاد و آشفتگی بین عقل و دلم؟ مادر جان... خودم می دانم کوچکتر از آن بودم که حرف عشق شما را بزنم. اما زدم. به امیدی... امید آنکه پس از سالها ادای عاشقی در آوردن، روزی همانی شوم که شما می خواهید. حتی نوشتم که یادم بماند..."دارم ادای عشق تو را در می آورم..." حالا خوب می فهمم که هر عشقی ابتلایی دارد و امتحانی. کاش تمام این سالها نوشتن، اگر برای آخرتم سودی نداشته باشد، لااقل عذابی هم در پی اش نباشد. مادرم، ای بانوی آب و آیینه، زهراجانم، دستم را بگیر...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی