عنوان اولین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 20:37
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وق
عنوان دومین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 20:37
این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربر
سی و یکمین بهمن بعد تو
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 22:33
از بین هشت بچه ی مادربزرگمان، فقط دو تاش دختر شدند. اولی و آخری. اختلاف سنی این دو تا خواهر آن قدر زیاد شد که شبیه یک مادر و دختر شدند! تو شدی بچه ی دختر بزرگ تر، من شدم بچه ی دختر کوچک تر. برای همین بود که بیست و پنج سال زودتر از من دنیا آمدی... و پنج سال قبل دنیا آمدن من رفتی... من فقط تعریفت را ش...
من دختر کوچکی بودم آن روز...
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 22:33
همیشه وسط ماجرا بهت زده می شوم و بغض راه گلویم را می بندد. اما حالا می توان حرف زد. حالا که چند روز گذشته است. حالا که بوی دود خانه، کمتر شده. حالا که خون روی در خشکیده. حالا که صدای ضجه ای نمی آید و آتشی زبانه نمی کشد. حالا می توانم ماجرا را بگویم به تمام گوش های محرم تاریخ، به تمام قلب های محب پدر...
...
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 22:33
مادر جان سلام. سلام بر قد خمیده و پهلوی شکسته تان. من، این کوچکترین فرزندانتان، اینجا را مزین کردم به نام شما. انار برایم یادآور شما بود. من از همان اول به عشق شما نوشتم. می خواستم این سیاهه، سندی باشد که آبرویم ببخشد فردای محشر، می خواستم ... می خواستم.... اما نشد. اکنون دل شکسته ترین حالت ممکن در ...
....
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 22:33
تعداد بازدیدکننده های اینجا، حداقل بیست برابر کامنت هایش است. یعنی خیلی ها اینجا را می خوانند ولی حرفی برای گفتن ندارند. بنده اما لازم می دانم این فرصت را به تک تک شما عزیزان بدهم، که همه تان، قدیمی ها و جدیدها، با وبلاگ ها و بی وبلاگ ها و خصوصا آنها که حرف نگفته ای دارند، کلام آخر را بگویند...
آزمون عظیم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
در تمام این مدت، حرف هایت را جدی نگرفتم. حتی گاهی خنده ام می گرفت. چطور ممکن است چنین امتحان سختی از من ضعیف گرفته شود؟! باورم نمیشد تا امروز، که از بالای کمد، پوشه قرمز رنگ مدارک را برداشتی و رفتی. همین که رفتی، با صدای بسته شدن در، دلم هری ریخت پایین، ته دلم خالی شد. به جای تمرین بابا گفتن با مطهر...
اذن مادر
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
- به مامان گفتم. - واقعا! چی گفت؟! - گفت: برو پسرم.... - ....
لیلی با من است!
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
فیلم «لیلی با من است» یادت میاد؟ طرف نمی خواست بره جبهه. از زمین و زمان جور میشد که بره جلوتر. حالا قضیه ماست! تا فهمید سفارش شده ی فلانی ام، مدارک رو گرفت و گفت از شنبه بیا برای دوره های آموزشی. مامان هم که بی هیچ اما و اگری راضی شد! و از ته دل می خندد...
مرمر سفید
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
مکانی شلوغ بود. با دوستی در حال عبور بودیم. ناگهان به سمتی اشاره کرد و گفت: قبر آقای بهجت آنجاست. با شوق به آن سمت رفتم. زانو زدم کنار آن قبر سفید و شروع کردم به گریه. دست می کشیدم به روی قبر و درددل می کردم، اشک هایم می چکید روی قبر. آن قدر گریه کردم تا آرام شدم. دلم که سبک شد از خواب بیدار شدم...
این دنیا جای دل بستن نیست
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
نه آقا، ماجرا این نیست. آنچه سبب نرفتنت شده، دل بستگی من نیست. تو هرگز نگذاشتی من دل بسته ات شوم. یادت هست اولین چیزی که آوردی به خانه مان چه بود؟ چفیه ای را پیچیده بودی به چیزی و با سه تا سربند قرمز رنگ یا حسین بسته بودیش. بی مقدمه گفتی: «این لباس احرام منه. می سپارمش به شما و وصیت می کنم کفنم باشه...
ماه به روایت آه
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
روزگار مشغولم کرده. زندگی اسیرم کرده. بدا به حال من که فرصت از تو نوشتن ندارم. فرصت بهانه است، کلمه ایست که ساخته اند تا بی توفیقی را توجیه کنند. سیاهی های من زیاد است و لطف شما زیادتر؛ اگر جز این بود چرا رقم زدید که دوستی عزیزتر از جان، این کتاب را به دستم دهد؟ چرا میان انبوه مشغولیات دنیای دنی، فر...
این فاجعه اتفاقی نیست
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
از همان روز اول که مدل دار شد، ترسیدم! حس خوبی نداشتم. هرچند خیلی ها نسبت به معدود مدل هایش ایرادی نمی دیدند و توضیح میدادند که فلان مدل هیچ اشکالی از نظر پوشش و عدم جلب توجه ندارد، و صحیح هم می گفتند اما افتادن این لباس مقدس در دومینوی مد و مدل ترسناک بود. چادرها مدل دار شدند! فاجعه ای عظیم برای چا...
خداوند کمک فرماید ان شالله
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
سهم بعضی مادرها، همیشه غم و انتظار است... آه مادرها... ما به وسع قلب کوچکمان، برای فرزندان محبوس در آتش و آوار شما، دعا می کنیم...
حاء، سین، نون
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 8:43
عمروعاص: آن زمان که جز شکمت اندیشه نداشتی و نفرین محمد را می خریدی که «لا أشبع الله بطنه» همان هنگام، با گوش های خودم شنیدم که محمد در مسجد می گفت: «لو کان العقل رجلا لکان الحسن»، اگر همه عقل به هیبت مردی در می آمد، آن مرد حسن بود... یعنی که به جنگ با مجانین طخارستان نمی روی، با همه عقل به ستیزی... ...
دعا کن مرتضی جان
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:59
زینب تب کرده. دو شب است نخوابیده ام. خیلی آرام از کنارش بلند می شوم تا بیدار نشود. تا بتوانم برایش سوپ بپزم. دلم می خواست سبزی تازه بخرم اما با این بارون شدید بی خیالش می شوم. به دنبال یک بسته سبزی، فریزر را زیر و رو می کنم. نه. نیست. با بی حوصلگی می روم سراغ یخچال. دو تا هویج چروکیده ته نایلون ماند...
یا ناظر
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:58
تو با این چشم های سیاهت بدجور مرا زیر نظر می گیری تا هرچه می کنم را در آینده ای نه چندان دور تحویل خودم دهی! و من این روزها به خاطر همین چشم های تو خیلی مراقب خودم هستم... . . . کاش این قدر که از چشم های تو می ترسم، حواسم به نگاه "او" بود... ألَم یَعلَم بِانَّ اللهِ یَری علق،14
باید رفت...
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:58
مشکل همیشگی ام، همچنان هست! همیشه وقت کم دارم. همیشه خیلی کار دارم. همیشه ذهنم پر است از کارهایی که دلم می خواهد انجام شان دهم و فرصت نمی شود. مادرم گاهی می گوید: از یک آدم اندازه ی یک آدم توقع داشته باش. خودت را میکشی دختر! و من حس می کنم شاید مشکل از جای دیگر است. نکند وقتم برکت ندارد. نکند واقعا ...
کافی ست انارِ دلت ترک بردارد...
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:58
آسمان ریسمان به هم نباف انارِ شکسته "دل" صادق تر از "عقل و منطق" است . . . برای اینجا ماندن دیگر دلی نمانده . . . والسلام
نیاز
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:58
تازه می فهمم چه قدر نیاز دارم به اینجا... به نوشتن...