عمروعاص: آن زمان که جز شکمت اندیشه نداشتی و نفرین محمد را می خریدی که «لا أشبع الله بطنه» همان هنگام، با گوش های خودم شنیدم که محمد در مسجد می گفت: «لو کان العقل رجلا لکان الحسن»، اگر همه عقل به هیبت مردی در می آمد، آن مرد حسن بود... یعنی که به جنگ با مجانین طخارستان نمی روی، با همه عقل به ستیزی...
معاویه جامی دیگر می ریزد و دست به شانه ام می گذارد و می گوید: عقل محبوس عدالت و انصاف و تقوا و این خزعبلات، در بازی سیاست، همان قدر می ارزد که سرمه و خلخال زنان، در میدان جنگ. پس با همه عقل به ستیز نیستیم...
و باز بی دغدغه می خندد: افزون که، ما هم تو را داریم خدای نیرنگ!
* بخشی از کتاب «حاء، سین، نون» نوشته سیدعلی شجاعی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی