خرید بک لینک


از بین هشت بچه ی مادربزرگمان، فقط دو تاش دختر شدند. اولی و آخری. اختلاف سنی این دو تا خواهر آن قدر زیاد شد که شبیه یک مادر و دختر شدند! تو شدی بچه ی دختر بزرگ تر، من شدم بچه ی دختر کوچک تر. برای همین بود که بیست و پنج سال زودتر از من دنیا آمدی...



و پنج سال قبل دنیا آمدن من رفتی... من فقط تعریفت را شنیده ام. مثل دایی سیامک، مثل عمو احمد، مثل پسرعموهایت، مثل همه ی شماهایی که قوم و خویشید و در فاصله هایی نزدیک به هم، در گلزار شهدا آرام گرفته اید. بله پسرخاله، من از شما، فقط، شنیده ام. شنیده ام که وقتی بچه بودی خیلی شر و شلوغ و شیطان بودی آن قدر که همه را بیچاره کرده بودی از شدت شیطنت هایت. یک نوجوان هفده ساله بودی که پایت به جبهه باز شد...



بعد آن دیگر تو بودی جبهه. چزابه، سلیمانیه، جزیره مجنون، راس البیشه، این سرزمین ها شاهد قدم های تواند. شنیده ام که یک دفعه تغییر می کنی. آرام و کم حرف می شوی. شنیده ام ورزش کار بودی. قد بلند بودی، این را از عکس ها هم می توان فهمید. کنار هر کسی که ایستاده ای، یک سر و گردن بلند تری!



بگذار برایت تعریف کنم. این دو تا وروجکی که آخرین عکست را با آنها گرفتی، برای خودشان مردی شده اند. آن قدر مرد که وقتی الان شان را با این عکس مقایسه می کنی خنده ات می گیرد!


پشت لبت تازه سبز شده بود که انتخاب شدی... شنیده ام ترکشی به سرت خورده، دست ها را روی سرت گذاشته ای، خون جاری شده بر دست هایت. خاله اینها را می گفت. می گفت: "مهران انگار با خون وضو گرفته بود. صورت و دست هاش تا آرنج خونی بود." خودمانیم، خاله عجب مادر شهید بزرگیست. اینها را آن قدر با آرامش می گفت که از خودم خجالت کشیدم. ببخش اما دروغ چرا؟! وصیت نامه ات را در سالگردهایت می خوانم. چه زیبا گفته ای... "سخنان امام (ره) را با گوش جان و مو به مو اجرا کنید. چرا که ولایت فقیه چشم و چراغ این مملکت است." وصیت نامه ای که در پنج بعدازظهر روز هجده بهمن 64 نوشتی و هفت روز بعدش در خون خودت غلتیدی و این عکست خورد روی اعلامیه ای که خاله و مامان در آلبوم هایشان دارند...












* بیا و به خاطر مادرم که خاله ی توست و شنیده ام خیلی دوستش داشتی و دوستت داشته، شفاعتم کن...


برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 22:33

صفحه بندی