برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
همیشه وسط ماجرا بهت زده می شوم و بغض راه گلویم را می بندد. اما حالا می توان حرف زد. حالا که چند روز گذشته است. حالا که بوی دود خانه، کمتر شده. حالا که خون روی در خشکیده. حالا که صدای ضجه ای نمی آید و آتشی زبانه نمی کشد. حالا می توانم ماجرا را بگویم به تمام گوش های محرم تاریخ، به تمام قلب های محب پدرم...
چند روز پیش عده ای به خانه مان ریختند و مادرم را ک...ت...ک زدند....
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
تعداد بازدیدکننده های اینجا، حداقل بیست برابر کامنت هایش است. یعنی خیلی ها اینجا را می خوانند ولی حرفی برای گفتن ندارند. بنده اما لازم می دانم این فرصت را به تک تک شما عزیزان بدهم، که همه تان، قدیمی ها و جدیدها، با وبلاگ ها و بی وبلاگ ها و خصوصا آنها که حرف نگفته ای دارند، کلام آخر را بگویند...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
- به مامان گفتم.
- واقعا! چی گفت؟!
- گفت: برو پسرم....
- ....
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
فیلم «لیلی با من است» یادت میاد؟ طرف نمی خواست بره جبهه. از زمین و زمان جور میشد که بره جلوتر. حالا قضیه ماست! تا فهمید سفارش شده ی فلانی ام، مدارک رو گرفت و گفت از شنبه بیا برای دوره های آموزشی. مامان هم که بی هیچ اما و اگری راضی شد!
و از ته دل می خندد...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
مکانی شلوغ بود. با دوستی در حال عبور بودیم. ناگهان به سمتی اشاره کرد و گفت: قبر آقای بهجت آنجاست. با شوق به آن سمت رفتم. زانو زدم کنار آن قبر سفید و شروع کردم به گریه. دست می کشیدم به روی قبر و درددل می کردم، اشک هایم می چکید روی قبر. آن قدر گریه کردم تا آرام شدم. دلم که سبک شد از خواب بیدار شدم...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
سهم بعضی مادرها، همیشه غم و انتظار است...
آه مادرها...
ما به وسع قلب کوچکمان، برای فرزندان محبوس در آتش و آوار شما، دعا می کنیم...
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی