خرید بک لینک

نه آقا، ماجرا این نیست. آنچه سبب نرفتنت شده، دل بستگی من نیست. تو هرگز نگذاشتی من دل بسته ات شوم. یادت هست اولین چیزی که آوردی به خانه مان چه بود؟ چفیه ای را پیچیده بودی به چیزی و با سه تا سربند قرمز رنگ یا حسین بسته بودیش. بی مقدمه گفتی: «این لباس احرام منه. می سپارمش به شما و وصیت می کنم کفنم باشه.» بند دلم پاره شد. تازه داماد بودی مثلا! گذاشتمش ته چمدان کلی لباس و پارچه ریختم رویش. زیب چمدان را کشیدم و گذاشتمش ته کمد. دور دورش کردم یعنی حالا حالاها نیازت نداریم اما... تو نگذاشتی. به هر بهانه ای یاد مرگ می کردی. یاد روزی که باید جدا شویم و برویم... و من گاهی امانتی ات را از ته چمدان برمیداشتم و می بوییدم. دوست داشتن و دل بستگی فرق می کند و من هرگز به تو دل نبستم. شاهدش همان که وقتی ماجرای رفتنت جدی شد حتی کلمه ای نه نیاوردم. گاهی بهانه هایی به ذهنم رسید؛ «تو درس خواندی، با استعدادی، مدارج علمی خوبی داری، مقاله های علمی ات جای کار دارند. بمان و این جوری خدمت کن» اما همواره از کسی که نامش به روی سربندهایت حک بود خجالت کشیدم اینها را به زبان بیاورم. خیالت راحت، من مانعت نیستم، مصمم و جدی منتظر باش تا روزی که صدایت کنند. همان روز که عمه جانم بگوید: «ابراهیم بیا...»






* قابل توجه تمام کسانی که خصوصی می گفتید مدت هاست در تلاشید برای رفتن و راه به جایی نمی برید. جواب تعجب هایتان از چگونگی جور شدن سریع کار ما همین که، همسفر ما نیز مثل شما منتظرند فعلا! تا خدا چه بخواهد و انتظار کی و چگونه پایان یابد...


برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 8:43

صفحه بندی