خرید بک لینک

زینب تب کرده. دو شب است نخوابیده ام. خیلی آرام از کنارش بلند می شوم تا بیدار نشود. تا بتوانم برایش سوپ بپزم. دلم می خواست سبزی تازه بخرم اما با این بارون شدید بی خیالش می شوم. به دنبال یک بسته سبزی، فریزر را زیر و رو می کنم. نه. نیست. با بی حوصلگی می روم سراغ یخچال. دو تا هویج چروکیده ته نایلون مانده. باران بند آمده. چادرم را سرم می کنم و زینب را می گیرم بغلم و میزنم بیرون. تمام وزن هشت کیلویی اش روی کتف چپم است. چه قدر داغ شده...

بعد کلی پیاده روی می رسم به مغازه. هویج و شلغم می خرم اما سبزی هایش تمام شده. به قصد مغازه ی دیگری راه می افتم. زینب هم چنان خواب است. احساس می کنم داغ تر شده. کیف و خریدهایم توی دست راستم هستند. دستم درد می کند. کتف چپم دیگر جان ندارد. انگار بی حس شده. بغض می کنم. کجایی مرتضی جان...؟!

دستی به آرامی کیف و نایلون شلغم و هویج ها را می گیرد. نگاهش می کنم. لبخند می زند و می گوید: بذارید کمک تون کنم. انگشت هایم را باز می کنم. به زینب اشاره می کند و می گوید: چه نازه. اسمش چیه؟ زینب. چند وقتشه؟ 10 ماه. نم نم باران دوباره شروع شده. چادر را می کشم روی صورت زینب.

سبزی را که می خرم اصرار می کند که تا خانه بیاید و کمکم کند. ببخشید فضولی نباشه. وقتی داشتید پول سبزی ها را حساب می کردید عکس یه آقایی را توی کیف پول دیدم. شوهرتونه؟ بله. چرا ایشون نمیاد خرید، شما با بچه اذیت نمیشید؟ نگاهش نمی کنم. صدایم می لرزد. نیست... متعجب نگاهم می کند. صدایم بیشتر می لرزد. شهید شده، نزدیک حرم حضرت زینب....

با قدم هایی خسته می آیم به سوی خانه. او هم کنارم قدم بر می دارد. آرام و سر به زیر. گاهی زیرچشمی نگاهش می کنم. اشک های سفید رنگی می آیند تا نوک دماغش و می چکند. کلید را توی در می چرخانم. باران شدت گرفته. نایلون ها را می دهد به دستم و خداحافظی می کند. توی صورتش نگاه می کنم. دو تا مسیر شفاف روی گونه هایش باز شده. لب های صورتی اش می لرزد. آرایشش به هم ریخته. چه قدر خوشگل تر شده...

نشد مرتضی. نشد بیشتر هم صحبت شویم. زبانم نچرخید تا با او حرف بزنم. معصومیتی از زیر کرم پودرهایش پیدا بود. دلم برای سرخی ناخن های کشیده اش گرفت. دعا کن مرتضی جان. برای من و او... برای همه ی ما... تو را قسم به رد سرخی خونت...





* داستان

برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:59

صفحه بندی