امروز عصر هنگام خارج شدن از خانه، طبق معمول دختر یازده ماهه ام آویزانم شد که یعنی مرا هم ببر. ماجرای بیرون رفتن های عصرگاهی ما همین شده. برای خرید مختصری از یکی از سوپری های نزدیک به خانه می رفتم؛ این شد که بغلش گرفتم تا برویم. خانمم لباس گرم تنش کرد تا از باد پاییزی در امان باشد و بدرقه مان کرد. موقع رفتن گفت: "مواظب خودت باش." و بعد با حالتی خاص گفت: "مواظب بچه هم باش." چشم هایش نگران بود. یک نوع نگرانی توأم با مهربانی و قاطعیت که یعنی جداً مراقبش باش یا حتی همراه با التماس که یعنی خواهش می کنم مراقبش باش. این نگرانی مبهم از وقتی دخترمان دنیا آمد در چشم هایش جوانه زد. مادری با او چه کرده است... وقتی نامزد بودیم با خودم می گفتم یعنی از این مهربان تر و عاطفی تر هم می شود؟! حالا فهمیده ام که بعععله، می شود!
***
بعد از خرید سری به پارک کنار خیابان زدیم. اینجا شده پاتوق پدر دختری ما. می گذارم روی چمن ها تا دلش می خواهد راه برود و بازی کند و به چمن ها چنگ بزند. ده ها بار حین تاتی تاتی کردن هایش زمین می خورد و دوباره با هیجان بلند می شود و راه می افتد. اما امروز؛ روز من نبود... نایلون خریدها روی نیمکت و من غرق فکر و تماشای دخترک. در یکی از زمین خوردن ها شروع به گریه ای شدید کرد. به سمتش دویدم. خدای من! چه شده؟! یک طرف صورتش غرق خون؛ شکافی عمیق از کنار ابرو تا گونه اش باز شده و خون فواره می کند. یک لیوان شکسته ی لعنتی لابه لای چمن ها کمین گونه نازک تو را کرده بود بابا... بغل گرفتمش و دویدم...
***
داخل درمانگاه شلوغ بود اما همه خودشان را کنار می کشیدند تا من رد شوم. بچه بی وقفه گریه می کرد. اشک ها و خون صورتش در هم شده بود. خون تا گلویش رسیده بود. برخلاف دقایقی پیش که خیلی بلند جیغ می زدو گریه می کرد، حالا بی جان شده بود و صدایش گرفته بود... دکتر در مقابل هول من و فریادهایم، بلندتر فریاد زد که مادرش کجاست؟ این بچه باید شیر بخوره، یه کم اروم بشه، تا خون ها را شست و شو داد و ببینم چه میشه کرد. در مقابل این حرف دکتر، همان طور که بچه بغلم بود دویدم به سمت خروجی درمانگاه، دنبال مادرش! خدایا چطور به مادرش برسانم این شیرخواره را... چند قدم برگشتم، ایستادم، دوباره رفتم... لحظاتی بی آنکه متوجه باشم می رفتم و برمیگشتم، مستاصل و حیران...
***
ساعت 11و ربع شب است. دخترم خوابیده. آرام. در آغوش مادرش. نه تا بخیه ی ظریف روی گونه اش خورده. لباس هایش عوض شده. خون های صورتش و گلو و موهایش شسته شده. شیر خورده و مسکن هم، حتی دیگر صدای هق هق گریه ی مادرش هم نمی آید اما بغضی به اندازه ی تمام دنیا توی گلویم گیر کرده. به فکر اربابم. باید تا صبح که نه تا ابد برای اضطرار تو گریه کنم. فدای قدم هایت وقتی قنداقه ای خونین در آغوش داشتی و حیران شده بودی... فدای غربت حسین، فدای غربت حسین، فدای غربت حسین...
*داستان
برچسب: برای تا ابد ماندن باید رفت,
نویسنده: میلاد سلطانی