خرید بک لینک

از سالن همایش می زنم بیرون. تشنه ام و گرمم شده. خودم را به اولین آب سرد کن می رسانم. چند مشتی آب می خورم و راه می افتم. حوصله ی انتظار برای اتوبوس را ندارم. می روم سراغ تاکسی. اولی می ایستد. فقط یک جای خالی کنار یک خانم دارد. به راننده می گویم بفرمایید، سوار نمیشم. چند جمله ی نامفهوم بر زبان می راند! چیزی شبیه غر زدن یا فحش دادن یا مسخره کردن. بی خیال... می رسم به ترمینال. اتوبوس پر به نظر می رسد. با اشاره از راننده می پرسم که یک جای خالی هست؟ با اشاره سر می گوید نه. وای خدا من! تا پر شدن سرویس بعدی حداقل یک ساعتی طول می کشد. آفتاب داغ وسط ظهر مستقیم می خورد به سرم. دو سه دقیقه بعد جوانی هم سن و سال من می آید ولی با ظاهری متفاوت. دقیقاً سوال من را تکرار می کند و راننده این بار می گوید: بله! سوار می شود. اتوبوس در حال حرکت است. خیره می شوم به صورت راننده، با نگاهم به او می گویم: خیلی بی انصافی، نامرد! او هم با نگاهش جواب می دهد: برو بابا، با این ریشات!!




داستان*

برچسب: که مثل غربت شب بی انتهاست,مثل من غربت و ماتم نداره, نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 5:57

صفحه بندی